شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

42

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

نگشتم يك زمان همصحبت او * نكردم الفتى با آن نكوخو ز خويشان دگر هم مهربانى * بسى ديدم از ايشان جانفشانى بُدْ اردوبام جاى دلنشينى * نكو آب و هوا ، شيرين زمينى ز هر سو چشمه‌اى مىبود در جوش * ز صافى بردى از بيننده‌اش هوش ز سردى يخ غلام و برف چاكر * ز شيرينى بُدى قند مكرّر چنين جاى خوش و دامان كهسار * ز هر سو باغ‌ها گلزار بسيار نبردم بهره از سير و صفايش * به من سازش نكرد آب و هوايش هميشه صاحب آزار بودم * ضعيف و ناتوان و زار بودم خجل گشتم ز روى آن وفادار * كشيدى دايم از بهر من آزار بدى دلخسته از رنجورى من * شدى دلخسته‌تر از دروى من چو عمر ماندنم آنجا سر آمد * جرس فرياد زن پيشم درآمد كه وقت بار و ايّام فراق است * نه هنگام نشستن در اتاق است چو گلبانگ جرس را آن وفاجوى * شنيدى سر نهاد از غم به زانوى مگو شهرش بگو حبّ نباتست * گذاران چشمه‌اش آب حياتست روان كرد از دو ديده اشك خونين * شده دامانش از خونابه رنگين ز بس بگريست آن خويش وفادار * تو گويى ماتم نو شد پديدار دگر خويشان به دو يارى نمودند * ز بهر رفتنم زارى نمودند غرض آن روز تا شام آن گرامى * نه نان خورد و نه آب و نه طعامى همى باريد از مژگان چو باران * سرشك ارغوانى تا به دامان كه تا كردى نهان مهر جهان‌تاب * رخ خود را درون لجهء آب وداع آن گرامى را نمودم * ز چشمان جوى خونين را گشودم برون مهر عزيزان كردم از دل * نهادم پاى همت را به محمل ( 6 ) ز شور شوق طوف خانهء حق * بكردم فرق سر از پاى مطلق